تبليغاتX
☆ღ:.ارامش بارانی:.ღ☆
☆ღ:.ارامش بارانی:.ღ☆

ღعاشقانه های ماღ

سلام به آرامش بارونی من(عرفان)

        

اینم یه عکس واسه حس قشنگ امروز ظهر (اینکه بارون می اومدو میگم،پسر بارون)

+ببخشید که کم طاقتم...ولی (حالا اینو ببین)--->...<--(من)

+دوستت دارم خب..!

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:41 توسط عاطفه وعرفان| |
سلام به ... (خب معلوم دیگه به تو)

به تو که هر روز بیشتر از روز قبل دیوونم میکنی و عاشق تر

 دو جفت گیره ی لباس بند انگشتی.چند تا قلب کوچولوی قرمز.یه روان نویس صورتی.یه کارت پستالو.کش موهامو یه....(بقیه شو خودت میای میبینی بعد هم میبری)

عرفان قبلا که میدیدمشون فقط از قشنگیشونو خاطره هایی که دارم باهاشون ذوق میکردم..ولی

الان وقتی نگاهشون میکنم یاد این میوفتم که قرار مال تو بشن به حد غش میرسم!!!!!!!

عرفان..یه چیزی!من دارم دیوونه میشم..چرا انقد دیر میگذره!دقیقا بهم بگو کی موقشه؟

امروز ظهر روم نشد بپرسم ازت..(اخه سوالش خیلی تکراری شده!ولی دله دیگه..)

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:5 توسط عاطفه وعرفان| |
اس دادی کجایی شوهری برات دلبری کنم؟الهی که شوهری قربونت برهاگه بودم اینقدر قربون صدقت میرفتمو نازت میدادم تا حسین یاد بگیره ادم با زنش چطور باید رفتار کنهنمیدونم الان داری چیکار میکنی..نشستی٬سرپایی٬دست میزنی٬میرقصی..نمیدونم در چه حالی٬ولی میدونم یه خنده خوشگل رو لب نازت هستقربون خندهات برم الهیییییییییییییییییبیکارم٬میخواستم درس بخونم٬ولی مگه تو میذاریییییییی؟!!!تا میام حواسمو جمع درس کنم٬یاد ناز خانمم میفتمو...دلمخوشحالم که خوشحالیو داره بهت خوش میگذره..بوووووووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:59 توسط عاطفه وعرفان| |
الهی من قربونت برم خدانکنه (دق کردم)چیه..خب دیشب هم به من خیلی سخت گذشت..ولی گذشت

 درعوضش امروز ...

اگه نگرانت کردم اگه باعث شدم شب تا صبح نخوابی .. ببخشید..حال منم از تو بهتر نبود عزیزترین

دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:20 توسط عاطفه وعرفان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:5 توسط عاطفه وعرفان| |
دقققققققققققققققققققققققققققق کردم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:13 توسط عاطفه وعرفان| |
مرسی که امشب یادم اوردی به الناز تبریک بگم امروزو٬خیلی خوشحال شد٬به روی خودش نیاورد ولی خیلی تو دلش ذوق کردفکر نکنی که یادم رفته بهت تبریک بگما!!!میخواستم امشب موقع خواب بگم٬که دیگه نشدو اینجا بهت تبریک میگم روز دخترو به تو دختر خوبو خوشگلو فهمیدهو هنرمندوخااااااااااااااااااااااااااانمقربونت برم الهییییییییییییی...

یه چیزی:این واسه نیلوفر خانم:عاطی از شما برام گفته که دوستشین..یک خواهش دارم..عاطی همه حرفامو گوش میده به جز یک چیز..شما میدونستید اصلا درست حسابی غذا نمیخوره؟!!!!!!هرچی میگم بیشترو بهتر غذا بخور که ضعیف نشی٬گوش نمیده!!!مثل الان که اس داده(نه امشب کیک نمیخورم!!!!)بعضی وقتا گریمو در میاره!!!بخدا نگرانشم..خواهش میکنم شما یه چیزی بگید بهش..ممنون..

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:44 توسط عاطفه وعرفان| |

دم دمای صبح بوددوتامون آروم حرف میزدیم و ریز ریز میخندیدیم...عرفان من(جیگرم) با ذوق گفت:عاطی..من:جان دل عاطی،عاطی فدات بشه..عرفان:بیااز این به بعد هر هفته یه شب تا صبح رو انتخاب کنیم اسمش بشه روز قربون صدقه..همین جور قربون صدقه ی هم بریم..من:موافقم..

حالا چه روزی باشه؟

+نیست روزای عادی قربون صدقه ی هم نمیریم!عرفان جونم منو تو از ۲۴ ساعت در روز ۲۸ ساعتش دلمون واسه هم ضعف میره و قربون هم میریم حتی اگه اون یکی ندونه

+من دیوونه تم بارونیالهییییییییییییییی فدات بشم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:43 توسط عاطفه وعرفان| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس