تبليغاتX
☆ღ:.ارامش بارانی:.ღ☆

☆ღ:.ارامش بارانی:.ღ☆

ღعاشقانه های ماღ

برات خوندم:

توکیستی که اینگونه بی تو بیتابم؟

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم..

توچیستی که من از موج هر تبسم تو

به سان قایق سرگشته روی گردابم!

...

...

گفتی:میای بغلم؟

ـ:اره..دستمو دور کمرت زیربلوزت گذاشتمومحکم بهت چسبیدم..

تو هم اروم سرمو به شونت فشار دادی و موهامو بوس کردی...گفتی:دوستت دارم..

دستمو ازپشت کمرت اوردم جلو..اروم به بلوزت چنگ زدم گفتم:منم دوستت دارم..

(واقعیت اینه که منو تو با هم زنده ایمو زندگی میکنیم..واقعیت اینه که من وتو همدیگرو با تمام

وجود حس میکنیم واقعیت جز این نیست که تو عرفان منی...ومن باتمام وجود میپرستمت

تو دوستم داری و..)

                      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

Image and video hosting by TinyPic

                        تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد  

            Image and video hosting by TinyPic

+همین الان SMS"ت رسید

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:49 توسط عاطفه وعرفان| |
عاطفه من..کجایی قربونت برم؟!بازم که قطع شد گوشیت!!

عاطفه..

نمیخواستم گریهامو اینجا بیارم٬ولی دلم خیییییلی گرفته..یه دنیا دلتنگتم..

یکم گریه کردم..ولی نمیدونم چرا سبک نمیشم!بغض ولم نمیکنه..ببخشید پسر بدی شدم!

دوستت دارم٬لبالب..میسوزه عشقم از تب..پر میشم از اسم تو..هر ثانیه هر شب..

کاش پیشم بودی عاطفه من..

خداااااااااااااااااااااااااااا...من عاطفمو میخوام..همین الان

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:54 توسط عاطفه وعرفان| |
سلامالهی من قربون چشمای خوشگل خانمم برم که الان خوابهنمیدونم چرا٬ولی خوابم نمیادعاطفه..!تو فردا تعطیلی٬ولی نمیدونم چرا من خوشحالمباید قول بدی فردا٬خوب خوب خوب استراحت کنیدوستت دارم تپل من..اگه بدونی الان چه ضعفی داره میره دلم براتخوب بخوابی عشق قشنگو پاکم
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:46 توسط عاطفه وعرفان| |
 

یه سلام به تویه سلام به هرکی قابل دونسته و قدمای سبکو مهربونشو توی ارامش ما گذاشته..

..دیشب گفتی:دوستت دارم عاطفه..( یه اه هم کشیدی که شعله ی تازه زیر خاکستر رفته ی احساس دلتنگیو دوریمونو روشن تر کرد و گرمتر)..منم گفتم:

 منتظر دیدار تو هستم..سهل است بگویم که گرفتار تو هستم ..

پرسیدم بقیشو بخونم یا بلدی..(میدونم که تا اخرشو حفظی)گفتی نه نمیخواد..

عرفان دلم نمیخواد ناراحتت کنم اما نمیتونم از دلتنگی و دوری دم نزنم..میدونم موقعیتو وقت نداری

ولی مگه تو عشق با منطق دیدی!؟عرفان دوستت دارم..بی اندازه..

                   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

ناگفته:

+قالب چطوره؟

+بانوی سفید منتظرتم..دوست قدیمی من هیچ وقت فراموشت نمیکنم..ولت هم نمیکنم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:2 توسط عاطفه وعرفان| |
هنوز باور عاشق شدن را برای کاغذ های دفتر کهنه ام

معنا نکرده بودم که پژواک پر شور صدای پایت در قلب تاریک

و غم گرفته ام پیچید..با امدنت دوستی افتابو اسمان  برای قلب

کوچکم معنا شد و تو تنهاییه غم انگیزم را به پیچک سبز باغچه سنجاق

کردی وشب تاریک و سردم را جان دادی،دیگر ترسی از کنج های تاریک و تنگ

 نداشتم،زیرا که تو بیدی کاشتی تا سایه سارش،شاهد عاشقانه هایمان باشد..

+ناگفته:این دست نوشته ی خودمه..گه گاهی به عشقش خط خطی میکنم..

+به سفارش اقای خونه اینجا نوشتم..

+توی این دست نوشته مخاطبم عرفان 

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 16:26 توسط عاطفه وعرفان| |

سلااااااااام شکلات من عاطفه خ کشیدم با اس بهت بگم! دیشب عجب شبیییییییییی بود!!!خیلی بهم حال داد٬از همیشه بیشتر... قربون خانمم برم مننننننننننن امروز تو مغازه چند بار خیره شدم به درودیوارو یاد دیشبو و حس قشنگ صبحم افتادم٬دلم داشت برات ضعف میرفت که یهو حاجی با عصبانیت داد زد باز این رفت توحسسسسس!! ولی من خندیدمو گفتم ولمون کن بابا!!!شکه شد٬چیزی نگفت

دوستت دارم ارامشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:56 توسط عاطفه وعرفان| |
من هرشب از دوری و دلتنگی اشکامو با بالشتم تقسیم میکنم..بالشتم قصه ی عشقمو میدونه،دیگه به اشکامو گریه زاری هام عادت کرده..عادت کرده راز اشکامو پیش خودش نگه داره.اما دیشب!..دیشب خیلی دردناک بود..

خیلی دردناکه صدای گریه ی اونی رو بشنوی که حاضری براش جونتم بدی..بدتر اینکه دلیل گریه خودت باشی!...حرف که میزد صداش میلرزید داشت میگفت،عاطفه من تورو ...میخوامو وقتی گفت که بغضش  سرباز کرده بود..منم که گریه کار اکثرشبامه برای دیشب بهانه کم داشتم..گریه میکردو میخواست منو اروم کنه !!! وقتی صدای لرزونو بغض دارشو میشنیدم که صدام میزد..عاطفه..عاطفه ی من گریه نکن دیگه! بعد خودش گریه میکرد .. نمیتونستم اروم باشم!تماسو قطع میکردمو اون دوباره زنگ میزدو...

الان که یاد دیشب می افتم تنم میلرزه..

+خدایا کمکم کن من نباید کم بیارم..نباید خسته بشم..

+خدایا کمکمون کن..

+اقای خونه در حد پرستش دوستت دارم..

امضاء:جوجه کنکوری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:44 توسط عاطفه وعرفان| |
سلام به آرامش بارونی من(عرفان)

        

اینم یه عکس واسه حس قشنگ امروز ظهر (اینکه بارون می اومدو میگم،پسر بارون)

+ببخشید که کم طاقتم...ولی (حالا اینو ببین)--->...<--(من)

+دوستت دارم خب..!

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:41 توسط عاطفه وعرفان| |